تبليغاتX
مثل هیچکس

نمی خواستم اپ کنم،چون نمی دونستم از

چی بنویسم !!!

تا حالا براتون اتفاق افتاده که حرف زیاد داشته

باشید ولی نتوانید حرف بزنید ؟؟؟

یا ندانید از کجا شروع کنید ؟؟؟

الان منم اینجوری شدم

امیدوارم که ملت شهید پرور ایران تو این

روزها به وزن مورد علاقه خود رسیده باشند.

چون یا راهپیمائی برای هتک حرمت بود یا

دنبال دسته می رفتن یا ۲۲ بهمن.

امیدوارم از این پیاده روی ها اشباع شده باشند

برام یه چیزائی جالبه!!

هر سال قبل از ۲۲ بهمن یا قبل از رای گیری

این اقای امریکا به وسیله دوستانش یا

خودش ، کارهائی انجام می ده که مردم رو تحریک

برای راهپیمائی یا رای دادن می کنه.

بعضی ها هم که هنوز چیزی ندیدن اونقدر

کاسه داغ تر از اش می شن که هر کسی ندونه

فکر می کنه طرف شده وکیل پیغمبر

می ریزن سفارت دانمارک رو به اتیش

می کشن و خودشون می شن قاضی و حکم هم

همونجا اجرا می کنن!

(باید عرض کنم که یه وقتی فکر نکنید که

من با این کاریکاتورها موافقم .. اصلا

چنین نیست ... هر جور هم می خوای فکر کن )

چی بگم والا ..

هر چی بگم جز اینکه به بعضی ها بر بخوره

یا بعضی ها از دست من ناراحت بشن حاصلی

نداره .... پس بی خیال

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤

حرف اخر

دیر و زود داره ولی اینو بدون سر می رسه

            وقت اینکه عمر ننگه تو به اخر برسه

مال این حرفام که نیستی تا بخوای با ما تو بد شی

 حالا ها باید بخوابی تا که این راه و بلد شی

 شاد باشید و پیروز

                   تا درود دیگر بدروود   

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/24ساعت توسط یک ایرانی(سپهر) |


 

 سعید توی ویدیو

کلوپش داشت سی

دی رایت می کرد

 

که یکی وارد شد ----- سعید خوب می شناخت

اونو،خراکش علیگیتوره با امینم.

به پسره می گه علیگیتور می خوای ؟

پسره می گه نه بابا برای کار دیگه اومدم

و ادامه می ده ــــ سی دی تکنوی ...... رو داری؟

سعید برای انکه ببینه درست متوجه شده یا

نه می پرسه (چی؟)

پسره دوباره تکرار می کنه و ادامه می ده که برای

محرم می خوام،اخر شبا که از هیئت بر می گردیم

خیابونا خلوته و گاز می دیم،این نوحه رو ولوم

بدیم خیلی حال می ده جون تو!

سعید یه نگاه به سرو ریخت پسره می کنه و

تو دلش می گه( به من چه،سی دی رو بده

پولتو بگیر).

*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤

پدره که جلوی تلوزیون خوابیده در حالی که

کنترل ریسیور توی دستشه و صدای مسلسل

و شلیک گلوله از فیلم اکشنی که داره پخش

می شه فضای خونرو گرفته !!

مادر از تختش پائین میاد و تلوزیون رو خاموش

می کنه و یه چیزه روی پدره میندازه و می ره

تو اتاق (بچه)ــــــ (عجب!این بچه هنوز بر نگشته

!؟ نمی دونم این دختره به کی رفته که انجوری

مذهبی شده!)

هم خوشحاله و هم دلش شور می زنه.

از اینکه دخترش اهل هیئت و عزاداریه به

خودش می باله و از این که دیر کرده نگران.

گوشی رو بر می داره و شماره همراه اونو

می گیره.(الو؟کجائی دخترم؟)

(هیئتم هنوز،نگران نباش مامان جون الانا تموم

می شه)

(پس چرا هیچ سرو صدائی نمیاد؟)

دختره دستشو رو دهنی موبایلش می زاره و

به دوستش می گه( ضبط رو روشن کن خوله.)

طولی نمی کشه که صدای گریه و نوحه اتاقو

بر می داره. مادر از اون طرف خط ( الو..الو )

دختره دستشو از جلوی گوشی بر می داره و

با خونسردی جواب می ده(سیم بلند گو قطع

بود مامان،من تا نیم ساعت دیگه خونم،تو برو

بخواب مامان)!!!!!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با صدای سنج و طبل همه می پرن جلو پنجره.اگه

دسته کوچیک باشه که هیچ ولی اگه دسته

بزرگی باشه همه میان و جلوی درب منزل تا

بهتر ببینن.بعضی ها هم که کنار حسینیه و

پیاده رو می پلکند و انگار نه انگار که دارن چشم

زن و بچه مردم رو در میارن.

صدای دسته میاد،نه این یکی خیلی بزرگه

همه خودشونو می رسونن دم درب.

اونی که داره تو دسته می خونه اسمش روزبس،               

می شناسمش.صداش بد نیست.نذر داره و هر

سال برای هیئت می خونه.

جلوی حسینیه دسته شروع می کنه به سلام

دادن و خانمهائی هم که دنبال دسته راه میرن

هم الان رسیدن،به علاوه چند تا جوون که به

جای سینه زدن داخل دسته از پیاده رو راه

می رن که تو دستشون هم کاغذه.

خوب نگاه کنی می بینی که چند تا دختر هم

دارن اس.ام.اس بازی می کنن که موبایلشون

هم تابلو هست.خانم میانسالی کنار دختر ها

داره غرغر می کنه و مخاطبش بغل دستیشه

البته به در می گه که دیوار بشنوه.

(هیئت عزاداری که جای این جلف بازیها

نیست،از امام حسین خجالت بکشید،با این

تیپ و قیافه افتادن دنبال دسته.به جای ثواب بد

تر گناه می کنن.اصلا امام حسین راضی نیست

که اینا بیان به عزاداری.

امام حسین....

امام حسین....

اصلا این پسره که داره برا امام حسین می خونه

لیاقتشو نداره.ده ماه از سال و می ره تو عروسی

دمبل و دیمبول می خونه.این دو ماه هم اینجوری

کاسبی می کنه.

صبرم تموم می شه و می رم از خانمه می پرسم:

((ببخشید خانم شما با امام حسین نسبتی

دارید !؟؟ چون خیلی از قولش با اطمینان حرف

می زنید.شما که این همه از منش و اخلاق                  

امام حسین می گید،چرا پشت سر مردم غیبت

می کنید !!؟)) پذیرائی از دسته تموم شد و

دسته داشت می رفت.

زنه هم زیر لب داشت به من بدو بی راه می گفت

و هی منو حواله می کرد دست امام حسین

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرف اخر

فکر تازه عاشق پیاده باش

     ما که سواریم،مارو باش ــــ اینا رو باش

             شاد باشید و ایام به کام

+ نوشته شده در شنبه 1384/11/15ساعت توسط یک ایرانی(سپهر) |


خوابیدی بدون لالائی و قصه

      بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

       توی خواب گلهای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

        جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

        یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و ادمک ها رو جا گذاشتی

           قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

          تو ، تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

             اونجا که خدا برات لالائی می گه ......

 

  رفتش ......

        به همین راحتی !؟

  نمی دونم !!!

 

 یکی از دوستای خوب که وبلاگ نویسی هم می کرد

دیگه بین ما نیست !!!!

ستاره  رفته جائی که ..........................

 خودم بعد از این که رفتم تو وبلاگش شکه شدم ،

 باورم نمی شد ... ولی دیدم که شوخی نیست.

 اونم رفت ... روحش شاد

        برای شادی روحش یه فاتحه بفرستید  

 وبلاگ ستاره اینجاست ... دوست داشتی،ببینش

   دیگه نمی دونم چی بگم !!!!!

¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤*¤

 حرف اخر

 یه روز هم نوبت منو تو می شه

                         بخوابیم توی یک قبره کشیده

هوا سردو یه قبر تاریک و تاره

                         منم تو قبر می خوابم تا سپیده

   

      تا بعد بـــــــــــــــــــــــدروود  

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/11ساعت توسط یک ایرانی(سپهر) |


رفتگر جوانی عاشق دختری شد.به کسی جرات

گفتنش را نداشت.دختر هم نمی دانست.

فقط صبح های سحر کوچه دختر را از همه جا

تمیزتر می کرد .....

***************************************

اشنائی ما خیلی نگذشته بود که (تو) شدم،

شاد بودم از اینکه تفاوتی هست میان من و

دیگران .........

اکنون اما،ارزو می کنم ای کاش(شما) مانده بودم .

==============================

حرف اخر

الهی تو زندگیت خیر نبینی

             به عزای خانوادت بشینی

الهی سر از تنت جدا بشه

            مادرت توی محل رسوا بشه

جنازت روی زمین بمونه و

            پدرت از بی کسی فنا بشه

سنگ قبرت بدون نام و نشون

           قاطی اشغالا بپوسی،بی زبون

الهی جنازت اتیش بگیره

            مادرت دق کنه با زجر بمیره

همه اینها یه روزی دیدن داره

            نترس اون روز هم میادش ، بی چاره

 

    شاد باشید و پیروز

                  تا دروود دیگر

                              بدروود  

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/09ساعت توسط یک ایرانی(سپهر) |